تبليغاتX
شاید شنیده شویم...

شاید شنیده شویم...

 

وقتی باران می بارد ... قدمهایت را می بینم که روزهای پاییزی می آمدی تا مرا از دروغ لبریز کنی ...

تا من اکنون زیباتر به سادگی ام بخندم...

من ساده ... نیم عمر عاشقی ام را باختم ...

نیمه دیگرش را  به آسمان بخشیدم ...

می خواهم بدانم  آسمان با این نیمه ی تکیده چه خواهد کرد که آن را از من گرفت...!

من یک بازنده ام ...و آنچه باخته ام بازی نبود.. من در بازی دل باختم ...

هستی باختم ....

احساس باختم ...

و خودم را ... من خودم را باختم ...

من منتظر هیچ عابری نیستم  که از راه برسد و مرا به دروغ روشن کند..

من از قدمهای زیر باران دیگران متنفرم...

من وقتی آسمان بغض می کند خنده ام می گیرد ...چون می داند این نقش آسمان است که ببارد تا

عده ای زیر بارش ابرهای آسمان عاشق شوند....

آه...

وقتی باران می بارد دستهایت را می بینم که عاشقانه دستهای کوچکم را در دستت گذاشتم و گفتم

من با تو ام ... در آسمان احساس تو ...!

دستهایت و دستهایی که خبیس شکار عشق می کنند نه نوازش عشق...

من از دستهایی که روی دستانم بیاید بیزارم...

من از نگاه متنفرم...

من می خندم تا بهانه دست آسمان ندهم... تا مبادا آسمان دوباره به فکر چاره اندیشی برای

دل من بیفتد... یک بار چاره اندیشی آسمان مرا بس بود... مرا طاقت بیش از این نیست...

آه ... انسانها... شانه ی مرا به گرمی لمس نکنید... مهربان نگاهم نکنید...

مرا صدا نکنید... کنار من منشینید .. من یه غبارم ...

با کوچکترین حرکتی نابود خواهم شد...

مرا به حال خودم بگذرید... من با همه قهرم...!

 

+ باریده شده پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 10:6 از آسمان دنیا |


 

خسته ام....

کاش ....

کاش ابر بودی گریه ات کنم ............

 حرف بودی  فریادت کنم ..............

هوا بودی نفست بکشم ...........

جاده بودی که بی بهانه از تو عبور کنم ....

اما چنین بغض سنگینی نبودی ....!

 

وای که دلم یک باران می خواهد ... تا چشمانم را تا دلم را  شسشو دهم ...

+ باریده شده یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 15:29 از آسمان دنیا |


 

2002911762924138519_fs.jpg 

سکوت می کنم و راه می روم.... مطمئنم به پایان رسیده ام ...

همه ذرات وجودم رو به اتمام است... شدم همان سلسله ی رو به اتمام که انتظارش را می کشیدم ....

 و چه زود به آرزویم می رسم...

همیشه فکر می کردم  آرزو مال آینده است... نمی دانستم آینده به این زودی است...

آری ... واقعا جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی ...

دستم را در دست آسمان می گزارم ...

می دانم اگر آسمان مرا بپذیرد پایان یافتنم سخت نخواهد بود...

کاش روزی که می روم آسمان ابری باشد ...

تا چشمان من همزمان با  آسمان ببارد...

نمی خواهم  اینچنین به سویش بروم ...

از سنگینی بغضم خجالت می کشم ....

خیلی سعی کردم باران شود اما آسمان ابری دلم  با چشمان من همراه نیست...

 همه ام با هم قهر است....

احساسم .... دلم .... نگاهم .... 

سرنوشتم چنین تلخ رقم خورد که دلخور از خویش ... دلتنگ از دیگران بروم ....

باز هم سکوت می کنم ...

خدایا ... کاش چیزی به جز دلتنگی برای من می خواستی ...!

خدایا مپسند که بغض صدایم نباریده ...بمیرم...!

بگذار اول نفس بکشم  .... هوای رها شدن را .... هوای  بارانی را ....

بگذار ببارم بغض چشمان مبهوتم را ....

بگذار پاسخ چشمانم را بدهم ...

به آنها بفهمانم همه اش دروغ بود... همه اش بازی بود...

تو بازیچه بودی ....

بگذار چشمانم را از جاده انتظار بگیرم ....

سر راه دلم بنشینم ... چشم به راه دل خودم ....

بگذار دلتنگ دل خودم باشم ... دلی که قهر کرد و رفت ....

بگذار دلتنگ دلم باشم .... نه دلتنگ یک غریبه ...

می خواهم ببارم ...

سکوتم آزارم می دهد و صدا نمی شود ...

بغضم خفه ام می کند  و باران نمی شود....

صدای لرزانم .... تمام توانم را به بازی گرفته ...

هیبت احساسم زیر سوال رفته ...

و باز هم سکوت می کنم ....

شاید این هم نوعی جنون است ...

اما می دانم این بار به پایان رسیده ام ...

پیله ام آماده است .... نمی دانم چند شب بارانی دیگر تا پروانه شدن مانده ...!

 

+ باریده شده یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 15:14 از آسمان دنیا |


 

 

آه ... قاصدک.....

پیامی را به گوشش برسان...

به او خبر بده.... خواستی بشکنم....؟ شکستم ...

بیا ببین....

بیا دمی بر  مزار هستی از دست رفته ام بنشین و آرامم کن ....

بیا .... بیا بنشین ....

 فقط دست روی سنگ قبرم مگذار.... نمی خواهم سردی دستانت را دوباره تجربه کنم...

فقط شانه به شانه ی قبرم منشین.... نمی خواهم شانه های دروغت دوباره برایم تکرار شود....

 اما ....  نگاهم کن.... خیلی نگاهم کن ....

آنقدر که من از خجالت ندانم کاری ام سرم را زیر بیندازم....!

 که چگونه دروغ چشمانت را نخواندم!!؟؟

اما صدایم نکن....

صدای تو بغضم را می شکند....

بگذار لااقل حرمت بغضم را نگه داشته باشی...!

 

+ باریده شده سه شنبه بیستم مرداد 1388 13:33 از آسمان دنیا |


 

کجایی پاییز؟

بیا ببین چه عاشقانه منتظرت در پس همه زییایی های بهار ایستاده ام...

پاییزم بیا...

بیا مرا در آغوش سردت غرق کن...

بیا تا برایت بگویم که من می دانم تو همان بهاری...

بیا تا برایت بگویم ای همه رنگ یک رنگ... چقدر وضوحت را دوست دارم...

بیا تا بغضم را در آغوش سرد و بی دغدغه تو گریه کنم....

بیا ببین بهار چقدر کثیف شده...!!!

پاییز بیا بگو که از بهار زیباتری... بی ریاتری... یک رنگ تری...

بیا تا سر بر شانه ات بگذارم... می خواهم نگاهم کنی که چه عاشقانه وصادقانه به تو تکیه کرده ام..!

ببین چه زیبا تو را عزیز دانستم... شانه به شانه ات تکیه کردم...

نمی خواهم نگاهم کنی که چه احمقانه فریبم داده ای... مثل بهار...

 پاییز... ای عزیزترین...

بیا آغوش زردت را ... صدای خش خش برگهایت را و آسمان ابری ات را از من دریغ نکن...

من نه سبزی بهار را دوست د ارم... نه آسمان آبی بهار را... نه صدای چشمه ی تازه جوشیده را...

 نه حتی سبزی بهار را..

من تو را می خواهم...

آسمان ابری ات را با جاده ای پر از برگهای خشک شده..

تا صدای خش خش برگها زیر پایم تنها همدمم در جاده باشد...

 من و جاده و اسمان و پاییز...

پاییز عزیز... دست در دست آسمان بگذار تا من در آغوشت بیاسایم...

6870w38.jpg

+ باریده شده یکشنبه هجدهم مرداد 1388 17:25 از آسمان دنیا |


 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست .....حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست ...

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند .....  تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست...

 سربسته ماند بغض گره خورده در دلم ....آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ...

ای داد، کـــَس به داغ دل باغ دل نداد.... ای وای ، های های عزا در گلو شکست ...

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود ....خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست ....

" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت ..." آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست....

 فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند ....نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست ....

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم ....بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست ...

 

                                        

+ باریده شده سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 18:1 از آسمان دنیا |


چه كسي خواهد ديد    مردنم را بي تو     

       گاه مي‌انديشم   

  خبر مرگ مرا با تو چه كس مي‌گويد


آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوی      

 روي خندان تو را ...كاشكي ميديدم 

   شانه بالا زدنت را بي قيد      .....

و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد      

    .................................... و تكان دادن سر....

+ باریده شده سه شنبه سی ام تیر 1388 16:50 از آسمان دنیا |


چگونه چنین زیستنم را می پسندی !!؟

می بینی مرا و به بالینم نمی آیی!!؟

حالا خوب درک می کنم آن زمان که عاشقت شدم پا را فراتر ازحد نگذاشتم ... اکنون اگر جز تو...

جز عشق تو... سودای عشقی دیگر در دل بپرورانم پا فراتر از گلیم خویش نهاده ام...

به بالینم بیا...

بیا عزیز دل...

ببین چه عاشقانه به سوگ جوانی از دست رفته ام نشسته ام...

ببین چگونه بعد از تو...  نامردانه احساس عاشقانه ام را لگد مال کرده اند....

بیا...

بیا عزیز رفته ام ...

بیا تو نیز دمی با من زیر سایه ی لاغر جوانی ام.. کنار بعض حجیم عاشقانه ام ...بیاسا....

بیا... بیا تا بدانی اشکهای نیامدنت به باریدن در آغوش تو نجیب مانده اند...

بیا تا در حضورت گریه کنم... سر بر سینه ات بگذارم از نیامدنت شکایت کنم...

چگونه می آسایی اگر بدانی من هر روز و هرشب... کنار خیالت... هم بستر بغض ۴ ساله ام شده ام...

بیا... مپسند کنار غریبه ای بعض نیامدن تو را ببارم...

بیا تا بدانی اشکهایم عاشق باریدن در آغوش تو اند...

وقتی آمدی می دانستم ... یا می مانی ... یا می میرم...

من هنوز به عشق تو زنده ام...

شاید نرفته ای و چشمان کورم  قادر به دیدنت نیست...

شاید قرار است بیایی و در آستانه ی نیمه باز پنجره ی دلم مهمان شوی....

مهمان شوی تا آسمان را به بزم آمدنت دعوت کنم...

تا به اسمان آبی سوگند بخورم ... یا میزبانم شو و میهمانم کن... یا بگذار در خماری عشقت بمیرم...

تو بگو...

چگونه خدایی است که من عاشق بنده ام و توئه بی وفا بنده...

بیا... دمی کنارم بنشین... بگذار کنار بودن تو زانو بزنم...

بر تنهایی خویش اشک بریزم...

می دانم نمی آیی..

برایت می نویسم تا پایبند بی وفایی ات شوم...

کاش باران می بارید....

 

+ باریده شده پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 8:38 از آسمان دنیا |


آنچه امروز نوشتم، همه تکرار مکررهاییست،

که ز عشق تو به هم بافته ام....

 قلمم خسته ز تکرار هجاهای من است.

آخرین شعر من، این واژۀ پردادن نیست.

 آخرین واژۀ من،  عشق تو را راندن نیست.

 خوب می دانم از امروز تو را جور دگر،  همچو آبی،به تن خاطره خواهم پاشید.

 شاید از حسرت نمناک تو یک جرعه عطش،  بوسۀ پنجره را پاک کند.

بعد از این رسم تو را،   شکل گل، باد، پرنده یا آه...

دیگر از خواب نخواهم پرسید..... بعد از این بغض نخواهد ترکید.....

بعد از این قاب نگاهم حتی،   رنگ انکار به چشمان ترم خواهد ریخت....

 من تو را نه به هوس، نه به بی رنگی تکرار، نخواهم بخشید....

 بعد از این هرچه ز تو جا مانده،..بی کلام و واژه ....

به شکیبایی احساس خدا می بخشم.

 

آخرین  واژۀ  تکراری من ....


من تو را هم  ،  به خدا می بخشم...

+ باریده شده پنجشنبه هجدهم تیر 1388 9:50 از آسمان دنیا |


برای روز میلاد تن من    نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیریته حتی     برایم جام سر مستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو    به فکر هدیه ای ارزنده هستی

مرا با خود ببر تا اوج خواستن       بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان   تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین   بشه بی تو غم فرسودن من

 

نمی خوام از گلای سرخ و ابی   برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت   به پایم اشک خوشحالی بباری

بذار از داغی دستای تنهات   بگیره حرم گرما بستر من

بذار با تو بسوزه جسم خستم    ببینی اتش و خاکستر من

تویی تنها نیاز زنده موندن   بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت  اگه خواستی بیایی دیدن من 

       .................................................

نمی خواهم ذره ای از گرمای کرخت شده ی دستان خسته ام را بدانی و حس کنی ..

دیگر نه اوج خواستنی میخواهم و نه حتی اوج خواستی را باور دارم...

برای روز میلاد تن خسته ام  فقط بی صدا فریاد بزن که می دانی چه نامردی کردی ... در حق من

در حق احساس به بازی گرفته ام... در حق چشمان مردود شده ام... در حق عشق و مردانگی....

امروز بفهم که هیچ برای گفتن نداری ... جز شرم...

شرم از جای خالی سیلی ای که هیچ وقت روی صورتت نواخته نشد و شاید..

شاید اگر زده بودم اکنون تو از مردی خود شرم نمی کردی...

چگونه می توانی  باز هم نام مرا با کلمه ی عشق و مردی در یک ذهن کنار هم بگنجانی !!؟؟

نه میخواهم سنگ صبوری باشی برای دردهای اغاز شده ام و نه میخواهم ببینمت..

همین که میدانم لبخندت تمسخر لبانت است در پاسخ  زبانت که میگفت  این جسم و روح مرد است

مرا بس است...

و تو چه مظلومانه این را میدانی  و مجبوری انکارش کنی...

دنیای من رو به زوال است... رو به پایانی ابدی ...

دلم از این شهر بی عبور گرفته...از این شهر بی جاده...

 

کاش باران می بارید...

ببار..

باران ببار تا بغض چشمانم را بشویی و مرا از این بغض سنگین رها کنی ...

باران ببار....

ببار تا دل سرگردانم را که حتی نمی دانم کجا سفر کرده باز گردانم ...

 

 

+ باریده شده پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 15:54 از آسمان دنیا |


هر بار .... بعد از اندوهي كه قلبم را مدتي در سكوتي خفقان آور فرو مي برد...

ناخواسته به تو مي انديشم...

هر بار در آغوش خدا... در آرامشي كه در آن مي توان جان سپرد....

وقتي دستان خدا نوازشم مي كند تا برايش درد دل كنم... به ياد تو مي افتم...

با همه ظالم بودنت ....

با اينكه  اميد بازگشتت را ندارم و نه حتي تمناي آمدنت را ...

اما هر بار مردانگي ات را و جسارتت را مي ستايم ...

ميخواهم  در خلوتم ... در تنهايي ام  در بي قراري ام ... اشک بریزم...

مبادا اشك هايم را نثار خنده هاي مضحك مرد نمايان نامرد كنم...

مخاطبم تو نيستي ... دلگرم مخاطب قرار دادنت مباش...

مخاطبم احساسي است كه در مسير تو گام برداشت....

تصورت مي كنم فرشته اي كه لحظه اي آمدي تا من از خلق بي نياز شوم...

نياز به بازگشتت نيست چون پذيرشي در بازگشتت نخواهد بود...

همانجا كه رفتي شاد بمان... من اينجا به اميد شادي تو لبخند خواهم زد...

 

آن زمان كه رفتي در انتهاي جاده مردي مي ديدم كه  پا روي احساس من گذاشت و به من بد كرد...

مرا ناديده گرفت و حتي اشك هايم را ....

زمان كوتاهي از جاده رفتنت غافل شدم... به انتهاي عبورت نگاه نكردم...

در مسير جاده قرار گرفتم و با عابراني هم مسير شدم كه عده اي توان ادامه نداشته بازگشتند..

و عده اي در دوراهه يك راه بيراه جاده ماندند و نفهميدند چه كردند....

دو دل و حيران و ....

اكنون باز هم در انتهاي جاده همان مرد را مي بينم  و باز هم درحال رفتن...

نه نامردي  دو دل بين ماندن و رفتن ....

به عقب بازنگرد... همچنان كه مي روي برو...

من خود راه را مي دانم...

من ياد گرفتم چگونه در مسير ادامه دهم...

 

+ باریده شده یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 10:48 از آسمان دنیا |


خسته ام میفهمید؟! @};-

خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن. ...@};-

خسته از منحنی بودن و عشق. خسته از حس غریبانۀ این تنهایی. ...@};-

بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت. ....

بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.....

 بخدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد....

همۀ عمر دروغ، گفته ام من به همه....

 گفته ام: عاشق پروانه شدم! واله و مست شدم از ضربان دل گل! شمع را میفهمم!

کذب محض است، دروغ است، دروغ!!

من چه میدانم از حس پروانه شدن؟!

من چه میدانم گل، عشق را میفهمد؟ یا فقط دلبریش را بلد است؟!

من چه میدانم شمع، واپسین لحظۀ مرگ، حسرت زندگیش پروانه است؟ یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!

+ باریده شده پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 12:2 از آسمان دنیا |


 

                            من از دنیا چه می خواهم !!؟؟                           

 

وقتی دستانم هنوز نمی توانند به جرات دست کسی را بگیرند...

وقتی هنوز چشمانم  می ترسند از اینکه بی بهانه بگویند دوستت دارم ...

وقتی دستانم هنوز می ترسند دستان کسی را به گرمی فشار دهد... مبادا .......

مبادا دستانی که می فشردم  آغاز آغوش غریبه ای  بوده باشد....

مبادا نگاهی که می خواهم با گرمی اش آغاز کنم  بازیگر نقش های دروغین عشقم باشد....

مبادا شانه ای که سر رویش می گذارم .... و دستی که روی گونه ام می لغزد فریب روزگار باشد...

مبادا ....

مبادا....

مبادا اشکی که در فراغش می ریزم ... نتیجه شوخی مسخره ای باشد...!

ولی باید رفت....

باید عشق بورزی تا بازیگردروغین احساست را بشناسی...

تامخاطبت را بفهمی ....

وقتی در عشق ورزیدن احساس ناتوانی می کنی و وقتی احساس می کنی که هیچ کس نمی تواند

     دردهایت را التیام بخشد یا خیلی تنهایی:

     به یاد بیاور دوست من...

     خدا می تواند...

     وقتی احساس می کنی به خاطر گناهانت قابل بخشش نیستی و هیچ کس نمی تواند تورا دوست

     بدارد:

     به خاطر بیاور نازنینم...

     خدا می تواند...

     وقتی فکر می کنی هیچ کس غم های دلت را نمی فهمد و احساس نمی کند:

     بدان خوب من...

     خدا می تواند...

     وقتی به بن بستی رسیدی که حس کردی هیچ کس صدایت را نمی تواند بشنود:

     مطمئن باش یار من...

     خدا می تواند...

     و سرانجام  وقتی هیچ کس  نمی تواند تو را آنطور که هستی دوست بدارد:

    بهترینم...

     خداوند می تواند...

     تا ابد..."

پس بکوش عشق بورزی ... بی چشم داشت محبتی ...

بگذار او شکست بخورد... چون عشق تو را نفهمیده.... بگذار تو خود را ابراز کرده باشی...

بگذار همه بدانند....

خدایی هست برای عشق ورزیدن...

خدایی هست برای در آغوشش بودن...

+ باریده شده پنجشنبه بیستم فروردین 1388 15:6 از آسمان دنیا |


به نام او... خدایی که جبران همه کمبودهاست...

امسال هم گذشت...مثل همه سالهای رفته... وای ... از آنچه گذشت و نگذشت...

ومن آموختم: چشمانم را به وسیع و آبی دیدن عادت دهم... دستانم را به مهربان بودن

و قلبم را به آسمانی بودن  و دلم را به دریای بودن...

یاد گرفتم ... حرفهای نگفتنی ام را  جز برای دلم زمزمه نکنم...

آموختم ... دنیای هر کس به اندازه ی وسعت دیداوست...

آموختم بکوشم بزرگواری گول خور باشم تا کوچکواری گول زن...

آموختم همیشه حرفهایی است برای نگفتن... حرفهایی شگفت و اهورایی  که هرگز ...

سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد...,

 ای کاش گوشی بود برای شنیدن این سرمایه ماورایی و  توانی برای فهمیدنش ...

یاد گرفتم ... اگر لبخندم آغاز اشتباهم بود... هرگز خود را سرزنش نکنم...

آموختم تفاوت عادت را با دوست داشتن... و دانستم :

برای دوست داشتن نمی خواهد عاشق باشی..

نمی خواهد برایش شعر و ترانه  بخوانی ...

فهم خود را که در جوی صداقت صیقل دهی  ... باید دستانت توان یاری یک عشق پاک را داشته باشد...

تا با اولین دستی که روی دستانت گذاشت ...

به بهانه ی هوس نلرزی ...  بلرزی چون او تنها بهانه لرزیدن توست...

چون او اوج احساس توست...

بلرز چون دوستش داری ...

چون می دانی می خواهی و می توانی با  او باشی...

تا مبادا در نیمه راه ...دلی را ... احساسی را و قلبی را تنها بگذاری ...

آموخته ام به وفاعادت کنم  حتی اگر به من بی وفایی کنند..  وبدانم رفاقت مرد می خواهد...

آموختم... ببارم... تا دلم را نیازارم....

و یاد گرفتم :

گاهی برای رسیدن به خود... باید اندکی از خویشتن وجود خود فاصله گرفت...

تا من را بشناسی...تا بدانی چگونه زیستن را می پسندی...

و باید محتاط باشی  ... مبادا در این مسیر از خود غافل شوی... ومن درون خود را بشکنی...!

تا مبادا... مجبور شوی من نا آشنایی را یدک بکشی...

******

خداوندا :

مرا بگریزان از آن زمان که زمزمه کنم ای دریغ ...ناگهان چه زود دیر می شود.

خداوندا ... آنچه به من عطا کردی  لبخند توست... توانی ده به لبخندت خیانت نکنم...

خداوندا ... یادم آر که اگر خاطرم تنها ماند...طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنم ...

خدایا یاری ام کن... و توانی به من ده تا نخواهم آنچه برایم نمی خواهی ...

و دور کن مرا از آنچه به دعا طلب میکنم و تونمی خواهی ...

خداوندا یاری ام کن به خاطر صداقت کودکانه ام تنهایم بگذارند نه به خاطر  حماقت جاهلانه ام ...

یاری ام کن ... آنچه از آن به عشق تعبیر می کنم حاصل دلتنگی های دل بی قرارم نباشد...

خداوندا توانی ده ... عشق بورزم حتی به کسی که هیچ گاه باران خیسش نکرد تا شبی ...

زیر ریزش اشک هایم  غرق شود...

خداوندا یاری ام کن آنچه هستم ببینم... نه آنچه می خواهم...

ای خدای لحظه های تغییر............

تورا در زمان نمی شناسم... چون زمان می گذرد...

تو را آنجا و آن زمان می شناسم و می فهمم که از خود خودی هستم و ازخود بیخود...

خدایا ... تو هستی منی ... من به تو تعریفی ندارم ... منی نیست که بدون تویی ادامه یابد...

خداوندا

مرا در آغوشت نگه دار ... همچنان که نگه داشته ای ....

آغاز سال 1388 مبارک باد..

+ باریده شده سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 14:48 از آسمان دنیا |


 

 من نبودم که چنین!!!

به تو گفتم که چنانم و چنانم کردی...

ای خدا من که نگفتم گنهی هیچ ندارم,

هیچ دانی که تو خود غرق گناهم کردی؟

تو مرا پس نزدی؟

هر چه گفتم که خدایا-

نسپردی به من آن گوش که باید بسپاری

و رهایم کردی,

http://heart-fire.org/graphics/broken01.jpg

روزگاری که گذشت,

 

باز دستهایم به سراغت آمد...

سر به پائین و هزاران افسوس...

به تو گفتم که خدایا تو مرا زود رها از چه بلایم کردی,

به تو گفتم که غلط کردم و صد بار

نگفتم؟

به تو گفتم و تو آرام صدایم کردی-

نفس آسوده ز تن گشت رها...

دست من باز به سمت تو رها گشت

لیک این بار

 

تو دعایم کردی...

+ باریده شده سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 13:57 از آسمان دنیا |


 

دلم وجود یگانه را می خواهد ...

وجود یگانه خدایی که نفسی است برای بودن ...

دلم وجود یگانه ای را میخواهد که تنفسی است برای صبح شدن...

ایمانی برای ماندن... وجود تنهایی که بدانم تنهایی ام را با نهایت همواره بودنش

می فهمد....

دلم وجود کسی را میخواهد که مرا تنها نیازمند بی کرانش را در 

آغوش بی نیاز بی انتهایش بپذیرد...

دلم کسی را می خواهد که حتی اگر بارها او را دوست داشتم باز  هم محبتش را

از من دریغ نکند و اگر درنگی او را دوست نداشتم باز هم همواره یگانه پشتیبان

من باشد...

دلم کسی را می خواهد ...

خدایی که مرا برای بودن وداشتن دوست بدارد...

دلم تنهایی را می خواهد برای تک تک لحظات تنها مانده دلم...

تنهایی که گریه ها واشک های بیچاره دلم را بفهمد...

تنهایی که شبهایش اشک های دلم را می شناسد...

تنهایی که مرا در شبهایش ... در بیداری همیشگی اش دیده است...

تنهایی که خوب بغض صدایم را  می شناسد...

 دلم وجود کسی را می خواهد که او را حتی بیشتراز آنچه نمی شناسم...

و فراتر از آنچه نمی دانم ... و ماورای روزگارانی که نزیسته ام دوست بدارم....

او غم شبهای بی تابی مرا خوب می شناسد...

وجود یگانه ای می خواهم که هر چه از او دور شوم باز هم پناه بی پناهی ام باشد...

باز هم مرا در آغوش بپذیرد... تا از ازدحام حضور پر معنی اش ...

در دلهره ی از دست دادنش ... در اعتماد به آنچه او برایم میخواهد  جان دهم ....

خدایا ای هستی بی انتها....

 دلم تو را می خواهد...

از تو به تو می رسم و از خود نیز به تو ...

بگذار در آغوش تو ... درنهایت حضور تو ... گریه کنم...

بگذار غم دلم را ... اندوه شبهایم را ونگرانی تنهایی ام را ...

در آغوش تو ... ای یگانه ی هستی ... گریه کنم ...

خدایا دوستم داشته باش... بگذار دوستت داشته باشم...

======================

فانوس شبهای بی کسی ام ....

با تو دنیای من جان می گیرد...

 

+ باریده شده پنجشنبه پنجم دی 1387 10:43 از آسمان دنیا |


قصه عشق --------------

روزی که خداوند انسان  را خلق می کرد ملائکه نظاره می کردند  و در پی  تفاوت ها

بودند. کسی پرسید:

خداوندا : این گلوله آتشین چیست که در سینه اش مدام می تپد.

فرمود:  دل است .

گفتند : به چه کار آید؟

فرمود: بر آن که لحظه ای بلرزد و عاشق شود.

یکی از ملائکه گفت: انسان که عاشق می شود چه کند؟

گفت: انسان همیشه عجول است و بی هیچ صبرو بردباری بیان می کند.

گفت: خدایا آیا وسیله ای برای ابراز عشق  در وجودش نهاده ای؟

خداوند لحظه ای درنگ کرد...

سپس فرمود: عشق را به هرکدام از اعضا که توانایی تحمل آن را داشته باشد

می سپارم...

 عشق را بر دست ها نهاد، اما لرزیدند....

به پاها سپرد....اما نپذیرفتند...

به زبان گفت تو عشق را بیان کن... بی شک تو می توانی....!

 اما زبان قاصر بود از بیان عشق و چندین روز به لکنت افتاد...

گفت بار خدایا تو تنها به من  آموخته ای  کارهای کوچک را بیان کنم....

 بیان عشق را به من نیاموخته ای، گمان کنم چشمها بتوانند....

چرا که پاکند و ساده ...

و خداوند تصمیم گرفت عشق را به چشم ها بسپارد .... سپس خطاب به

فرشتگان فرمود...

به چشم های انسان بیانی عطا می کنم که ناخواسته فریاد بزند دوستت دارم

و چقدر چشمان ما توانا هستند در بیان این جمله و چه کودکانه همه چیز را

می گویند....

برای دوست داشتن کسی لازم نیست به زبان بیاوری  که او را دوست داری

لازم نیست بگویی که برایش می میری و یا فریاد بر آوری که بی او نمی توانی ..

گاهی یک نگاه کافیست تا او بداند به اندازه ذره ای برایش مهم هستی

به اندازه ذره ای دلواپس او هستی...

و از دوریش تنها به اندازه لحظه ای دلتنگ می شوی...

یک نگاه کافیست تا او حس کند غروب ها که دلتنگ می شوی از میان صد ها

قطره اشکت تنها آخرین قطره را برای دوری او گریسته ای...

تنها یک نگاه...!!

آه

آه ای غریبه.... من تنها محتاج یک نیم نگاه تو ام ....

 

دل نوشته  با قلم  شیرین....

+ باریده شده یکشنبه دهم آذر 1387 14:13 از آسمان دنیا |


 =================================

 

 من سلسله ای رو به اتمامم ....

 تمام خواهم شد تا دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشم...

 من خسته ام ...

توانایی بودنم را در هیچ پنجره ای  و با یاری هیچ دستی  و در چشمان مشتاق هیچ عابری نیافته ام..

دستانی می خواهم  مهربان و نگاهی منتظر که مسیر رفتن را برایم روشن کند...

قلبی می خواهم تا نگاهم را در وسعت آسمانی اش بکارم ...

و شانه ای ... تا بدان تیکه کنم و به چشم داشتی بغضم را برایش گریه کنم ...

چیزی که  شاید هیچ وقت نیافته ام ....

من تمام می شوم ...

 در آنسوی شبهای غربت زده آرام شده ام   و در کنار طبیعت بکر تنها ...

در ماورای انسانیت 

در فراتر از وجود خودم ....

در نهایت آشفتگی شبهایم ...

در  حجم وحشی حضور بی کران یک انسان ...

در نهایت ابدیت ... پایان خواهم یافت....

کاش کوره راهی می یافتم تا بی تامل ... بی انگیزه  جسم خسته ام را و روح درد کشیده ام را ...

و احساس درک نشده ام  در مسیرش قرار دهم ....

من تمام می شوم       تا من شوم ...

+ باریده شده سه شنبه پنجم آذر 1387 8:35 از آسمان دنیا |


بارانی باید...

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید دوباره روشن می شود زود...

تنها فراموش مکن ...

 این حقیقتی است

بارانی باید تا رنگین کمانی برآید ....

 

و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم آید ...

 وروزهایی در سختی تا که از ما انسانهایی تواناتر بسازد...

خورشید دوباره خواهد درخشید ....

زود خواهی دید...

خواهم درخشید....

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

 

+ باریده شده یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 14:16 از آسمان دنیا |


X

مرا به ياد بياور وقتي كه رفته ام و رهسپار سرزمين سكوت شده ام
وقتي كه ديگر نمي تواني دستم را در دست بگيري ومن نمي توانم ميان ماندن و رفتن دو دل باشم ...به ياد بياور مرا و اگر زماني مرا زياد بردي و دوباره به ياد آوري اندوهگين مباش...

----------------------------------
برو فردا مال تو... دیگه اینجا برنگرد


Home
Email
Bahar20

Archives

هفته دوم آبان 1388

هفته چهارم شهریور 1388

هفته سوم شهریور 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386



Links

دانلود كده
ويستا وين(مركز دانلود)
شهر غریب
تو هم اشک مرا معنا نکردی...
همه چيز درباره کامران و هومن
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
بیش از هزار اس ام اس
داستان کوتاه
قالب های بهاربیست


LinkDump

کسب درآمد اینترنتی
آرشیو پیوندهای روزانه


در زندگي زخمهايي است كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و می تراشد این دردها را نمیتوان برای کسی اظهار داشت چون كه عموما عادت دارند كه اين دردهاي باور نكردني را جزو اتفاقات و پيشامدهاي نادر وعجيب بشمارند؛اگر كسي بگويد يا بنويسد مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خود سعي مي كنند آن را با لبخندي شكاك و تمسخر آميز تلقي كنند